|
بغض سرخ
روح شبگرد زمان آیینه را غمدار کرد
آب را در سینه ی صحرای خون بیدار کرد
تا خدا سیلاب را در چشم تو آوار کرد
زندگی را در نگاه پنجره تکرار کرد
**
کفتری از چشم هایم پر کشیده با عطش
می پرد، با زخم هایش این مسیر دور را
آتشی در بیت بیت روح من در خواب رفت
تا بنوشد اشک های برکه ی مهجور را
می وزد شبنم دوباره از فراسوی زمین
آسمان حس می کند، بغض تر ماهور را
ظهر وقتی دشت خون از خیمه ها لبریز گشت
قاصدک دف می زند راه عبور حور را
سنگ ها شاعر شدند از رفتن خورشید سرخ
میکده، هِی می نوازد پیکر تنبور را
شهد شیرین عسل از دست هایت می چکد
عشق،معنا می کند بی تابی زنبور را
****
چشم زهرا به سر ماه کبود افتاده
قطره ای از دل خورشید، به رود افتاده
شاید آتش به سرا پرده ی دود افتاده
که چنین:روح شقایق به سرود افتاده
###
باز صحرا می شوم،بر گونه هایم آبشار
زیر پرواز کبوتر شانه هایم داغدار
مرگ دارد شانه ی پاییز را خم می کند
خواب های کوفه را با سایه مبهم می کند
مثل ققنوسی که در کنج قفس پرپر زده
شعر در ویرانه های پلک خیسم سر زده
محتشم انگار در روح غزل هایم دمید
سایه ی زلف شما را روی چشمانم کشید
کربلا آه عمیقی سمت باران می کشد
کاروان دستی به گیسوی بیابان می کشد
ذوالجناح شعر من از دشت،جاری می شود
گونه های خشک کوفه، آبیاری می شود
آسمان در کوچه های شهر پرپر می شود
خواب من هر صبح در باران معطر می شود
آرزوی نیل چشمانم به مهتاب شماست
جانمازم تشنه ی دیدار محراب شماست
**
زینب از پیراهن یوسف خبر دارد، هنوز
در دل دریائیش خون جگر دارد، هنوز
آسمان بر گونه هایش آه تر دارد، هنوز
محشر از گودال خون، شرم نظر دارد، هنوز
کاروان علقمه میل سفر دارد، هنوز
نخل بی سر بر فرازش بال و پر دارد، هنوز
****
دست دریا بغل رود فرات است ،هنوز
مرگ،هموار ترین راه نجات است ،هنوز
اشک ابریشمیت، آب حیات است ،هنوز
بغض سرخ حرمت در عرفات است ،هنوز
#####
اشک هایم می وَزد از پیکر فانوس شب
خواب هایم می پرد،در پنجه ی کابوس شب
سایه ای در من به تکرار خودش افتاده است
در حضور نبض پروازم ، وَ در پابوس شب
از خودم دل کندم و بر گشته ام سمت شما
می نوازد حاجتم را گریه ی ناقوس شب
عکس می گیرم،غروب و آتش و لبخند،هیچ
از لب خونین شمشیر و دل مایوس شب
محمد حسن اسفندیارپور
( تغییر وزن با آگاهی خود شاعر بوده است)**** |